تبليغاتX
دوشیزه اردیبهشت

" قهوه سرا "

قهوه سراهای دنیا

دانشکده هایی هستند

که دلدادگان از آن فارغ التحصیل می شوند ،

و آن گاه که این دانشکده ها تعطیل شوند

فرهنگ عشق پایان می یابد !

" شب "

در خیابان های شب

جایی برای قدم زدن من نمانده .

چشمانت

تمام گستره ی شب را اشغال کرده اند !

 " برگرفته از کتاب عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند اثر نزار قبانی شاعر سوری "

+ نوشته شده توسط مژده در سه شنبه 1388/08/26 و ساعت 23:25 |

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد . . . .

 سه شنبه 5 آبان 1388

از صبح تصمیم داشتم برم سینما ( چه روزی بهتر از سه شنبه که بلیت هم نیم بهاست ) .سینما سپیده .سانس 4:30 .کتاب قانون و طبق معمول تنها .باتوجه به نزدیکی محل کارم به سینما ، حدود یک ساعتی فرصت داشتم .فکر کردم بدنیست یه سری به کتابفروشی ها بزنم .نمی دونم چه خبر شده که امروز با خودم اینقدر مهربون شدم .تصمیم گرفتم یک کتاب واسه خودم هدیه بخرم .همین طور که در کتابفروشی گشت می زدم رسیدم به قسمت کتابهای پرفروش .چندین رمان و مجموعه داستان کوتاه از نویسنده های و مترجمین خوب و توانا .3 – 4 تا از کتابها رو پسندیدم اما یکیشون بیشتراز بقیه نظرمو جلب کرد : "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" اثر آنا گاوالدا .

 سه شنبه 12 آبان 1388

طی هفته ای که گذشت کتاب توی کیفم بود و در مسیر محل کار به خونه مطالعه اش می کردم .کتاب جالبی بود .به مرجان (خواهرم) نگفتم که کتاب خریدم .یه خورده باهاش سرسنگین بودم .تا اینکه چندروز پیش اتفاقی کتاب رو دید .اولین چیزی که ازم پرسید این بود :" این کتاب رو فقط به خاطر اسمش خریدی ؟ "

درست زده بود به هدف .راست می گفت .چیزی که توجه منو جلب کرده بود اسم کتاب بود وگرنه من اصلا با نویسنده اش آشنا نبودم .البته ضرر نکردم چراکه کتاب خوبی بود .خریدمش شاید چون اسم کتاب یه جورایی حرف دل خودم بود :" دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ".   

+ نوشته شده توسط مژده در سه شنبه 1388/08/12 و ساعت 22:39 |

تعطیلی چند روز گذشته فرصتی داد تا برای تجدید قوا و دیدار بستگان سری به شهر آبا و اجدادیمون بزنیم .خلاصه کوله بارمون رو بستیم راهی شدیم .کجا ؟ بیجار .

بعداز بازگشت به فکرم رسید که ازطریق این دنیای مجازی شهرمون رو به دوستان معرفی کنم .شایداین مطلب به درد افرادی بخوره که علاقمند به گشت و گذار در طبیعت هستند .

شهرستان بیجار یکی از شهرستانهای استان کردستان در غرب ایران است .شهرستان بیجار دارای ۷۷۳۰ کیلومتر مربع مساحت دارد و دارای ۲۸۸ روستاست که حدود ۲۶۲ روستای آن قابل سکونت می‌باشد.بیجار منطقه‌ای کوهستانی است. شهر بیجار به 'بام ایران' شهرت دارد چرا که ۱۹۴۰ متر از سطح دریا ارتفاع دارد و ۷۷۰ متر از تهران و ۴۲۵ متر از سنندج بلندتر است. این شهر بعد از شهرکرد بلندترین شهر ایران می باشد .

کوههای حمزه عرب، نقاره کوب، بادامستان، زاغه، نسار، چنگ الماس، پنجه علی، شاه نشین، سر قیصه، شاها، چهل تن، سنگ پا، زرنیخ هاچه و...در منطقه بیجار قرار دارند.

قلعه بزرگ قم چقا، پل تاریخی صلوات آباد، بنای سنگی اوچ گنبد، مسجد تاریخی خسروآباد، تیمچه حاج شهباز خان، تیمچه امیر تومان متعلق به دوره صفویه، زیارتگاه حمزه عرب، پنجه علی، آثار سد خاکی جعفر آباد، تپه نجف آباد، مقبره آ یت الله فاضل گروسی و قلعه‌های تاریخی بسیار و مقابر و امامزاده‌هایی چون سید مسیب سید شکر، مقبره صاحبه، گنبد پیر صالح، مقبره سید خضر از جمله اماکن و آثار تاریخی مو جود در شهرستان بیجار هستند و جمعا' حدود ۶۰ اثر باستانی و تاریخی در آ ن شناسایی شده‌اند.رود قزل اوزن از شاخه اصلی سفید رود از این منطقه می‌گذرد.

در گذشته بیجار دارای گردشگاههایی مثل باغ صفا، سراب، تخت، چهار باغ، بادامستان، چم حاکمی، باغچه چال یارمجه، چشمه عزیز، شاهرخ آ باد، عباس آ باد و... بوده که اکثرا' تخریب شده و فعلا' محدوده شهر بازی (باغ صفا) و اطراف رود خانه بیانلو و صلوات آ باد، سراب و تخت جهت تفریح و گردش در تابستان استفاده می‌شد .

بازارهای بیجار قدیم شامل افتخار نظام، قیصریه سالار، قیصریه سید لشکر، بازار امیر تومان و بازار بزرگ بیجار بوده‌است.

از مشاهیر شهرستان بیجار میتونیم از امیرنظام گروسی و فاضل گروسی یاد کنیم .

هموطنان عزیزی که به بیجار مسافرت می کنن در بازگشت می تونن فرش دستباف اعلای بیجار و گلیم و حلواسوهانی و برساق (یک نوع نان محلی) برای دوستانشون سوغات ببرن . 

+ نوشته شده توسط مژده در شنبه 1388/07/25 و ساعت 23:9 |

واسه ی تنهایی خودم دلم می سوزه !

این روزا بیشتر از همیشه خوشمزگی می کنم .بیشتر می خندم .بیشتر می خندونم اما . . . . این روزا بیشتر از همیشه دلتنگم .خسته ام و غمگین ام و افسرده .هر روز که می گذره بیشتر و تلختر احساسش می کنم .چنان با وجودم عجین شده که فکر نمی کنم به راحتی از دستش خلاص بشم .دیگه تحملش برام خیلی سخت شده . " تنهایی " رو  میگم .سایه اشو مثل یه بختک رو زندگیم احساس می کنم .ازش وحشت دارم .هرچقدر که من ازش فرار میکنم اون بیشتر دنبالم میاد .انگار سرنوشت منو با تنهایی رقم زدن .ولی آخه چرا ؟ مگه نگفتن تنهایی فقط و فقط مال خداست ؟

خدایا این روزا بیشتر از هروقت دیگه ای به یه تکیه گاه احتیاج دارم .به دستایی قوی که هم حمایت کننده است و هم نوازشگر .دیگه شونه هام توانایی این همه سنگینی رو نداره .خدایا خیلی خسته ام .صدامو می شنوی؟

+ نوشته شده توسط مژده در چهارشنبه 1388/07/15 و ساعت 0:19 |

داستانک

صدای ضجه و ناله تمام عرش رو پر کرده بود .صدا ، صدای یکی از بنده های خدا بود که با شدت از خدا می خواست که خواسته اشو برآورده کنه .هرچقدر خدا می گفت : نمیشه ، باید صبور باشی ، باید تحمل کنی ، این سرنوشت توئه و . . . . . اون بنده بیشتر سماجت می کرد .دیگه خدا یواش یواش داشت عصبانی می شد : آخه چرا اینقدر پافشاری می کنی .مگه بهت نگفتن باید راضی باشی به رضای خدا پس این همه سماجت برای چیه؟ ناگهان بنده ی خدا ساکت شد .کمی به فکر فرورفت سپس رو به خدا کرد و گفت : "خدایا تو منو خلق کردی ، از روح خودت در من دمیدی ، به من لقب اشرف مخلوقات دادی ، به واسطه پیامبرانت بهم یاد دادی که چطور زندگی کنم و چطور با مشکلات و سختیها دست و پنجه نرم کنم .از ما خواستی که در مقابله با مصایب و رنجها صبور باشیم و اگر دردی داشتیم درمانشو از تو بخوایم . اما خدایا تو اینها رو از جایگاه خدایی خودت گفتی .خدایا تو با قدرت بی نهایت و لایزالت بر مسند خدایی تکیه زدی و هیچ غیرممکنی برات وجود نداره . تو جای ما نیستی که بدونی تحمل بعضی از سختیها و مصایب چقدر سخته .نمی دونی ، چون قدرتمندی و هرکاری دلت بخواد می تونی انجام بدی .نمی دونی برای یه انسان احساس عجز و ناتوانی ، جایی که دیگه کاری از دستش بر نمیاد چقدر دردناکه .نه ، خدایا نمیدونی . نمیدونی چون جای ما نیستی . "

اینجا بود که خدا تصمیم گرفت چند روزی خودشو جای آدما بذاره . دراولین قدم جای مادری قرار گرفت که فرزندش به یک بیماری صعب العلاج مبتلا شده بود و با تمام وجود آرزو می کرد که معجزه ای رخ بده و فرزند دلبندش از مرگ نجات پیدا کنه اما سرنوشت اون بچه ، مرگ بود .

آدمای بعدی دختر و پسر جوونی بودن که از صمیم قلب به هم علاقه داشتن و همه تلاششون رو می کردن تا به هم برسن .روز و شب از خدا می خواستن که سرنوشت اونها رو به هم پیوند بزنه اما از اون جایی که خدا اونها رو برای هم نمی خواست ، با یه دنیا تلخی از هم جدا شدن .

خلاصه تو اون چند روز خدا جای آدمای زیادی قرار گرفت .آدمایی که هرکدومشون به نوعی مستاصل و درمونده بودن و فقط خدا می تونست که با کمی چرخوندن نوک قلمش ، سرنوشت اونا رو تغییر بده اما ......... از زمانی که خدابه جایگاه خودش برگشت به همه کسانی که متضرعانه به درگاهش رو می آوردن این پاسخ رو می داد : جواب من به شما همونیه که همیشه گفتم " راضی باشید به رضای من " چرا که این سرنوشت شماست و قابل تغییر نیست .فقط بدونید که این بار احساستونو درک و باهاتون همدردی می کنم اما کاری نمیشه کرد : متاسفم !

+ نوشته شده توسط مژده در سه شنبه 1388/07/07 و ساعت 23:53 |